آنچه اصل است .. از دیده نهان است

 


کل نفس ذائقه الموت








Friday, February 5, 2010

خسته ام

وسواس فکری ام من را مدام به مرز جنون می رساند

و هر روز بخشی از ساعتهای جوانی ام در ترافیک دود می شود

و من هر شب به امید فردایی پر از آنچه آرزو دارم به خواب می روم

و دریغ .. که هر صبح .....








Saturday, January 9, 2010

این موجود دوست داشتنی و زیبا

که من نعره هایم کنارش تبدیل به هق هق بچه گربه می شود

همسر من است

که در حقیقت معنا و تابش و تبلور من است.


من مغزی کاملا متناوب دارم

از دنیای افلاطون و اثبات ماهیت و مفاهیم و لایتناهی بودن روح

میرسم به طنز و کمدی تلخ

و افکار ترسناک

و موج های آرام و آبی و طلایی دریا

...

جالبه ها !




...








Tuesday, December 29, 2009

تو اگر قدم برداری

من آسوده میخوابم.


هیچ وقت تصور نمی کردم در یک همچین موقعیتی قرار بگیرم. راستش را بخواهید من از بچگی

فکر میکردم دانشمند و نابغه خواهم شد. برخلاف هم سن و سالهایم که یا می خواستند دکتر

بشوند و یا خلبان و پلیس ، من همیشه تصور میکردم زندگی ام در یک اتاق خلاصه می شود با

یک عالمه کتاب و همه ی لحظه هایم پژوهش و تحقیق و خواندن و نوشتن خواهد بود.

که خب البته آن موقع ها بچه بودم و عقلم نمی رسید که دنیا به راحتی به آدم دهن کجی میکند

و همه ی دور و بری ها خودشان را به کوچه علی چپ می زنند و من و خواسته ها و آروزهایم

باید مدتی تنها باشیم و از بی اعتنایی اطرافیان خسته نشویم.


اینجا جای عجیبی است. مردم عجیبی دارد. بعضی ها به گلویشان رسیده و جیغ و داد می کنند

و بعضی ها هم جیغ و داد می کنند که چرا آنها جیغ و داد میکنند. من همیشه فکر میکردم از هر دو

دور می شوم. می روم جایی که خودم و همسرم تمام اوقات فراغت و تفریحمان کتاب است.

زندگی در نوع خودش چیز بی مصرفی است. تنها با حرکات موزون می شود از گردنه هایش عبور کرد

و تنها همسرم می تواند با نرمش زنانه و رفتارهای دوست داشتنی آرامش را به من تزریق کند ...

به هر حال من همه ی توهین ها و تمسخرها و دهن کجی ها را آگاهانه می پذیرم و تحمل می کنم.


اینجا خبری از رویای کودکی ام نیست. یا اگر باشد سهم من نیست. اینجا آدمهایی هستند که

جانشان را کف دستشان گرفته اند و فقط برای اندکی هوای تازه در خیابان می جنگند.








Sunday, December 13, 2009

دلم برای خند ه های معصومانه ی همسرم تنگ می شود

حتی با اندکی فاصله ی مکانی یا زمانی

این روزها من بی دلیل خوشحالم








Tuesday, December 1, 2009



Somewhere between the roads
I will find a dark path

...


پسرک روی علفها دراز می کشد

چشمهایش را می بندد

نفس عمیقی می کشد و دنیا را یکجا می بلعد.


درشکه از میان جنگل عبور می کند

و درشکه چی

پسرکی را می بیند که روی علفها دراز کشیده

نفس نمی کشد.


وین سر شوریده باز آید به سامان .. ؟

...








Wednesday, November 25, 2009

ریه های مسموم و مغز متلاشی

سرفه های مداوم عصبی
...








Tuesday, November 17, 2009

پرگار ذهنم این روزها مربع های کوچکی می کشد.


  Blogger | Profile همه ی این کلمه ها متعلق به توست و همه ی خوبیهایت.