هیچ وقت تصور نمی کردم در یک همچین موقعیتی قرار بگیرم. راستش را بخواهید من از بچگی
فکر میکردم دانشمند و نابغه خواهم شد. برخلاف هم سن و سالهایم که یا می خواستند دکتر
بشوند و یا خلبان و پلیس ، من همیشه تصور میکردم زندگی ام در یک اتاق خلاصه می شود با
یک عالمه کتاب و همه ی لحظه هایم پژوهش و تحقیق و خواندن و نوشتن خواهد بود.
که خب البته آن موقع ها بچه بودم و عقلم نمی رسید که دنیا به راحتی به آدم دهن کجی میکند
و همه ی دور و بری ها خودشان را به کوچه علی چپ می زنند و من و خواسته ها و آروزهایم
باید مدتی تنها باشیم و از بی اعتنایی اطرافیان خسته نشویم.
اینجا جای عجیبی است. مردم عجیبی دارد. بعضی ها به گلویشان رسیده و جیغ و داد می کنند
و بعضی ها هم جیغ و داد می کنند که چرا آنها جیغ و داد میکنند. من همیشه فکر میکردم از هر دو
دور می شوم. می روم جایی که خودم و همسرم تمام اوقات فراغت و تفریحمان کتاب است.
زندگی در نوع خودش چیز بی مصرفی است. تنها با حرکات موزون می شود از گردنه هایش عبور کرد
و تنها همسرم می تواند با نرمش زنانه و رفتارهای دوست داشتنی آرامش را به من تزریق کند ...
به هر حال من همه ی توهین ها و تمسخرها و دهن کجی ها را آگاهانه می پذیرم و تحمل می کنم.
اینجا خبری از رویای کودکی ام نیست. یا اگر باشد سهم من نیست. اینجا آدمهایی هستند که
جانشان را کف دستشان گرفته اند و فقط برای اندکی هوای تازه در خیابان می جنگند.