از چی بنویسم ؟!!
از فوت شدن دادا امیر؟
از زندگی خودم؟
از روزمره شدنم؟
از اوضاع و احوال روزانه که فقط تکراره و بیهودگی؟
از افکار بلندی که تو چاه توالت خونه پوسیده؟
از آینده ای که میتونستم یه جور دیگه بسازمش؟
از هر لحظه نفرین و لعنت به خودم به خاطر تصمیم اشتباه برگشتن به ایران؟!
و
یا از نداشتن تو
حتی نداشتن تو !
همون وقت ها که یه عالمه فاصله میاد بین ما
و من لبخند میزنم و تسلیم میشم.
که حرف نزنم
که داد نزنم
که زندگی تلخ تر از این نشه